جادوی نگاه
از تو نوشتن چه زیباست
از تو گفتن چه قشنگ
یادت هم همین جاست
هم چو تو بی ریا و یه رنگ
با یاد تو تنهایی معنایی ندارد
بی تو بودن فردایی ندارد
مگر میتوان از تو نگفت
دل جز اسم تو یادی ندارد
ندانم که یک باره چه شد
که دل گفت جز تو رویایی ندارد
آرزویم بودی در آغاز
گمان نداشتم عاشق شوم باز
ولی نگاهت جادویم نمود
عقل و دل جانم را ربود
نگاهم در نگاهت گره بود
آغاز شد قصه یکی بود و نبود
یکی بود و نبود روزی
عاشقی آغاز شد با چه آه و چه سوزی
در بدو وصال فراغ
در این روزگار تاریک و بی چراغ
هرچه سنگ بود در دستت روزگار
باز هم بیاو وجلوی پایم بکار
این عشق من تا ابد خواهد بود
هرچه داری بلا بر من ببار
حرف من دگر با روزگار نیست
عشقم از این سنگ ها مرا باک نیست
آمدی به روزگارم خوش آمدی
به این دل تنهایم خوش آمدی
روزگارم قبل تو تلخ تلخ بود
ای شیرینتر ازعسل به این تلخ کام خوش آمدی
در این دوران پر حیله و ریا
که کس ندار جز به خویش اعتنا
ای همچو من یک رنگ و پاک
به این قلب داغ ناک خوش آمدی
تا ابد به پایت وفادارم نفس
به خانه خویش تن خوش آمدی
شاعر:خالد نژاد یوسفی
شروعی جدید برای رشد برند شخصی یا کسبوکارت — در ارم بلاگ
مشاهده